سالگرد عجیب عروسی!!!

 

تو ماشین بودیم...من و مجتبی و عزیزکمون!!!داشتیم میرفتیم خونه پدریم...اولین افطاری خونه بابا اینا....حرف میزدیم با هم ...نمیدونم از چی میگفتیم فقط میدونم بحث تاریخ و زمان شد که گفتیم خوب امروز دومه...مجتبی رو کرد و گفت:ااا دومه؟امروز دومه!!!من هنوز دوزاریم نیوفتاده بود...خوب دومه،چه تعجبی داره؟!!!منتظر نموند تا فکر کنم و بفهمم...گفت :ضایع امروز دومه...مرداده...سالگرد عروسیمون!!!

به خودمون خندیدم...به اینکه هر دوتامون چه فراموش کردیم و چه به یاد اووردیم!!!و چه غرق این انتظار شدیم که سالگرد عروسیمون یادمون رفته!!!به اینکه چی شد که اینطوری شد؟!!!وخوبه که حداقل یادمون اومد!!!

به هم تبریک گفتیم!!نه لحظه رمانتیکی بود و نه شمع و میز چیده و کیکی!!!تو ماشین اون پشت فرمون و من دست به شکم قلمبه!!!حتی سالگرد عروسیمون امسال به خاطر وجود این موجود شیرین یه حال و هوای دیگه داشت!!!متفاوت بود...برای اینکه ما متفاوت شدیم....الان دیگه عروس و داماد رها وآزاد از هفت دولت نیستیم....الان دو تا آدم بالغیم ....در شرف پدر و مادر شدن....دو تا آدم متفاوت....دو تا آدم بزرگتر.

این چند ماه

 

این چند ماه که منتظرت بودم

به اندازۀ چند سال نگذشت.
به اندازۀ همین چند ماه گذشت.

اما فهمیدم:
ماه یعنی چه.
روز یعنی چه.
لحظه یعنی چه.

این چند ماه گذشت و فهمیدم:
گذشتن، زمان، انتظار یعنی چه...